برای ریحانه هستی،بهانه آفرینش: زهرای مرضیه(س)
یکی بود
یکی نبود
روی بازوی کبود
نشان تازیانه بود...؟!
یکی بود
یکی نبود
روی سینه کبود
نشان میخ در چه بود...؟!
یکی بود
یکی نبود
زیر گنبد کبود
یک مرد تنها مانده بود...؟!
بی چشم و روی،ما که نگفتیم:ای به چشم
ادا کنیم!
شعر یعنی:
قمر بنی هاشم؟!
تو را که چیدن سیبی چنین زمینی کرد
دریغ باشد اگر عزم آسمــــــان نکنی
***
یک سیب از آن دامــن گلــدار تو افتاد
صد شور که از افتادن آن سیب به پا شد
***
با عشوه و آن غمزه که در سیب رخ توست
دل کندن از این میوه ممنـوعه محال است
***
تا بار دگــــر راه بهشتــم بدهی
از سیب به سر تاج گلی خواهم زد
***
دیگر بهشــت رایگان لطفـــــی ندارد
وقتی که سیب گونه هایت چیدنی نیست
***
ترســــم که سیب دامنت بر خاک افتد
آن لحظه من در خواب غفلت بوده باشم
***
من چشم می پوشم از آن باغ بهشتت
اما بگـــو با سیب چشمانت چه سازم؟
***
نگـــاه من به سیب تو، گنــــاه بود
چـــه اختلاف ساده ای است بین ما
***
سیب زنخـــدان تو دام آخرم شد
ورنه هزاران دام را من رسته بودم
***
من لخت و عور مانده آن سیب غفلتم
پیـــراهنی ز سیب بپوشید بر تنــــم
***
نمی دانم چــرا آن خال رویت
نشسته در دلم مانند یک سیب
***
بین بهشت و سیب رها کرده ای مرا
آخر بدون سیب بهشتت جهنّم است
***
سر گشته و بیمارم و رنجور در این باغ
سیب است دوای من بیمار و دگر هیچ
***
من زخم خورده آن سیب حسرتم
با مرهمی ز سیب سراغ دلــم بیا
***
آن ولوله و شـــور که در عالم هستی است
یک شمه از آن عطر خوش سیب تن توست
***
تا عطر خوش سیب تو در خاطره ماست
هرجا که رویم قصّــه آن سیب بگوییم
***
ما مست و می آلوده آن باده سیبیم
ما را زخـــماری می سیب مترسان
***
نترسانید ما را از خمـــــــاری
که ما خود دُرد نوش جام سیبیم
***
میان باغ سیب تو هنـــوز پرسه می زنم
مگر که جلوه ای کنی و باز من بچینمت
***
دوباره بر سر راهم درخت سیب بکارید
که من هنوز به دنبال چیدن سیبــــم
***
در مردمک چشم تو یک سیب نهان است
آن سیب همان سیب فریبی است که چیدی
***
روزنه های باغ را گــرفته ای و باز هم
نسیم سیب دامنت به هرکرانه رفته است
***
بر روی دیــــــوار بهشتت می نویسم
من سیب سرخت را همیشه دوست دارم
***
من شکل سیبی را کشیدم توی قلبم
تا خــــانه قلـــبم پر از یاد تو باشد
***
در پشت در باغ بهشت تو نشینم
تا سیب زنخدان تو در دامنم افتد
***
آن سیب ســــرخ قسمت ما بود از ازل
شیطان چه کاره بود در این گیر و دارها
***
آن سیب سر راه بهشتم بنشاندی
تا مــرغ دلم در تله و دام تو افتد
***
من از روز ازل در فکر سیبم
چرا باید به دنبالش نگــردم
***
تو با سیبی به دامانـم نشستی
به سیبی هم به دامانت نشینم
تقــدیر چنین بود کــــه آن سیب بچینیم
بلکه ما را از ســر ناز آفرید
با دست قلم شده به برگ گل یاس
از راه وفا، وفا نوشـتی ؛ عباس!
آرامی
آرام؟!
از باده ی سرخ عشق مستانه شدند
هفتادودو شمع، دور خورشید رخت
گشتــند و بسوختنــد و پروانه شدند
شمع افروز
شام غریبانه ات
یا رقیَه؟!
خیمه ی خورشید آتش می زنید!
وان راز سر بریده ی بر نی نوای تو
کدامین کوه
شانه خواهد بود
ای زینب؟!
که اینجا عشق هم پا مانده در گل!
آهسته ران
اینجا دلی جا مانده است!
با تیر و نیزه است که تفســــــیر می شود!
*****************************
آن حکمتی که در بر و بازو و دست توست
روزی کنار علقــــمه تفصـــــــیل می شود!
برگرد
به تو تشنه ترم تا آب؟!
صد هلال ماه و زهره مشتری است
شــورش و غلغــــــله در گنبد افلاک افتاد
تا ناز و کرشمه ی تورا بار کشند!
تا گوشه نگاه تو با ما چـــــه ها کند؟!
من درمانده ام در کار این مردم
که چون مُردم
حریر جامه ی من را سفید و
قامت خود را سیه پوشند!
بیا ای مرگ! ای زیبا!
مرا دریاب !
رویمان سیاه ماند
با سیاه کاریی چنین
ما چگونه آرزو می کنیم
باز آن بهشت سبز را؟!
سیب را دو نیمه کرد
وبه خودش تعارف کرد؟!
قطار قطار
از دروازه ها گذشتند...
ولی
هیچ گلی نکاشتند؟!
كه در ازاي سنگ
ميوه هديه مي دهد تو را
چنين!
عسلی!
همیشه شيريني!
ريشه در زمين
شاخه در آسمان!
بر حذر باش مبادا كه نمكـــدان شكني؟!